دفترچه خاطراتی از دختران مدرسه
نویسنده:پروفسور مهدی شکرانی
بهتون گفته بودم که عمو اسد هر روز با یه دختر 15-16 ساله ارتباط داره. شایدم نگفتم . اما این قضیه مربوط به پارساله. زمانی که من سوم دبیرستان بودم .
راستش اون سال سالی بود که من تازه وبلاگم رو در پارسی بلاگ زده بودم و زیاد نت نمیومدم. کلاً هر وقت میومدم برای چت کردن میومدم و بیشتر وقتمو با عموجون عدس میگذروندم.
کلاس ما زود تعطیل می شد و کلاً ما بیشتر از 5-6 ساعت در هفته کلاس نداشتیم . 50-60 نفر تو یک کلاس بودیم که اکثراً 7-8 نفر میومدیم و بقیه وقت امتحانا میومدن. چند نفر از دوستای من دوست دخترای مشترک داشتن با عمو عدس که البته خودشون بعداً فهمیدن مشترکه..
اما خب راستش عمو عدس با این دخترا بیشتر از بقیه دوستاش صمیمی بود و حتی بعد از مدرسه میرفت دنبالشون و می بردشون توی خونه ای که بهناز نبود یعنی اون یه خونش...
خلاصه منم یه روز رفته بودم اون خونه عمو عدس . عمو عدس یه شو گذاشته بود منم نشستم به دیدنش که یه لحظه چشمم به دفتری که روی میز بود افتاد. دفتری پر از ریاضی و مساله بود اما صفحه آخرش چیزایی نوشته شده بود که منو حسابی توی خوندنش غرق کرد( قرق؟) تموم شد . چند تا دفترچه دیگه هم اونجا بود و یکی از دفترچه ها از اول تا آخرش فقط خاطره بود. یه چیزاییش خیلی منو به خودش جذب کرد. زندگی از نگاه یه دختر 14 ساله!!!
امروز منتظر امیر بودم . آه آشغال 1 ساعت منو توی ایستگاه اتوبوس نگه داشت. این شبنم همش برای من کلاسِ دوست پسرشو میزاره اون وقت دوست من باید همیشه منو 1 ساعت نگه داره تو ایستگاه اتوبوس. یه دفه دیدم یه پسر خیلی خوشگل اومد توی ایستگاه . پیدا بود که از اون آدمای پولداره . خب یه دفه یه فکری به ذهنم رسید . با شبنم همون جا یه دعوا کنم تا نظر پسره رو جلب کنم. شبنمممم من میخام اتوبوس سوار بشمممممم. یالا پول منو بده میخام بلیط بخرمممم...
خیلی دوست داشتم بقیشو بخونم اما پاره شده بود. رفتم صفحات بعدی . اینقدر واسم جذاب بود که نفهمیدم چه طوری زمان گذشت... یه دفعه عمو عدس اومد و به من گفت:
Hoy Pesere Ba Ejaze Ki Dary On Daftara Mikhooni?
من:
اون روز عمو عدس از من یه چیزی خواست و به من گفت اگه اون کار رو انجام بدم اون دفتر رو میده به من . خب من اون کار رو انجام دادم و تونستم اون دفتر رو از عمو عدس بگیرم و حتی بعدش چند تا دیگه هم ازش گرفتم . این دفترهارو چند بار خوندم ولی بازم دوست دارم بخونم چون یکی از بهترین کاراییه که بهم حال میده. کلاً من از خوندن خاطرات آدما لذت میبرم البته به شرطی که ندونن من میخونم و توش خالی بندی هم نباشه...
خیلی دوست دارم از اون دفترها داشته باشم بازم اما فعلاً که چند وقته عمو عدس اینجا نیمده....
نویسنده: پری خانوم
اندر حکایت همکاری من با آقا مهدی
جمعه چند ساعت بعد از آخرین آپ :
من : دستت درد نکنه مهدی جون خیلی خوب شد ...
مهدی : دارم می میرم از خستگی تا صبح بیدار بودم !!!
من : خسته نباشی آخیش تا هفته دیگه کلی مونده ... نه؟؟؟؟؟!!
شنبه :
مهدی : پری می خوای از حالا شروع کن یه چیزی بنویس که کارت به پنج شنبه نکشه !!!
من : برو بابا تازه شنبه اس کووووووووو تا پنج شنبه !!!
یکشنبه و دو شنبه مشترک :
مهدی : پری خانوم چیزی نوشتی ؟؟؟
من : نه خیر گیر نده دیگه یه چیزی می نویسم ...
سه شنبه و چهار شنبه مشترک :
مهدی : پری هنوز چیزی ننوشتی ؟ پس کی می نویسی ؟
من : حالا .... دیگه چه خبر !
پنج شنبه ساعت 3 ظهر :
مهدی : کجایی تو از دیشب تا حالا ؟
من : خسته بودم !
مهدی : خوب حالا چی نوشتی ؟
من : چی ؟
مهدی : واسه وبلاگ ؟
من : اوووووووووووو کو تا پنج شنبه !
مهدی : پری خانوم الان پنجشنبه اس !!!
من : نه بابا ای وای خوب ببخشید اصلا یادم نبود ...
مهدی :خوب الان برو بنویس ساعت 6 بیار ... من از دست تو چی کار کنم ؟
پنجشنبه ساعت 6 بعد از ظهر :
مهدی ( داره موهای خودشو می کنه ) : پرررررررررررری تو رو خدا نگو که ننوشتم !
من: می خواستم بنویسم ترسیدم دعوام کنی... خوب راستش می خواستم بنویسم می دونی که سرم خیلی شلوغه مهدی جون ولی به جون خودم تا ساعت 8 می نویسم ...
مهدی : ساعت 8 چیزی ننوشته بودی نیای که خودم خفه ات می کنم !
پنجشنبه ساعت 8 شب :
مهدی : به به پس نوشتی که اومدی نه ؟
من : نه
مهدی : باشه من این جام تا بری بنویسی تا ننوشتی جواب نمی دم !
من ( با تنبلی ) : الان !
مهدی : بله بله بله الان !!!!!!!!!!!!!!
من : نمی خواااااااام الان مغزم کار نمی کنه ...
مهدی : یا الان می نویسی یا می یام مغزتو کار می ندازم !
من : باشه باشه خونسرد باش ...
و بالاخره چهار خط می نویسم و تحویل آقا مهدی می دم و در می رم تا پوستمو نکنده! حالا کی دوس داره با من همکاری کنه ؟ من با تمام انرژی آماده همکاری هستم ( البته قبلش یه نگا به آقا مهدی بندازید ! )
آموزش آشپزی
استن بل بلی
موات لازم :
دو کیلو برنج دم سیاه ( دم قرمز دم بنفش یا سرخ آبی هم خوبه مهم اینه که دم داشته باشه رنگ دمش مهم نیست)
پنج قاشق رب گوجه فرنگی ( باز زدی کانال فرنگی بی حیا ؟ )
با گویش شیرین مشهدی : ) گورجه فرنگی )
نیم کیلو لوبیا چشم بل بلی یه وقت چشم چقوکی نباشه ( توضیح : چقوک همان گنجشک است ولی مشهدی های بزرگ وار بهش می گن چقوک chooghook -نویسنده )
نمک فلفل به میزان کافی
گوشت چرخ کرده 100 گرم
برای شروع لوبیای چشم بل بلی را از شب قبل در آب گرم خیس کنید تا باد مربوطه از پیکر لوبیای فوق الذکر خارج شود. در ادامه برنج را بپزید ...اگه بلد نیستید به من ربطی نداره .... و لوبیا را داخل برنج پخته شده قرار داده با یک گوشت کوب خوب بکوبید . غذای شما آماده است . آن را در ظرف بکشید و با رب اطرافش را تزیین کنید
توضیح : این غذا در بعضی مناطق به اشتباه استنبلی تلفظ می شود که شیوه درست تلفظ و طرز تهیه صحیح آن در بالا ذکر شده است امیدواریم هنگام صرف غذا بیشترین لذت را ببرید ...
جریمه که نداریم؟ آقا اجازه مقشای ما تموم شد؟
شعر
نویسنده:پری خانوم...
نشاط انگیز و ماتم زایی ای عشق
عجب رسوا گر و رسوایی ای عشق
اگر چنگ تو با جانی ستیزد
چنان افتد که هرگز برنخیزد
ترا یک فن نباشد ذوفنونی
بلای عقل و مبنای جنونی
تو لیلی را زخوبی طاق کردی
گل گلخانه آفاق کردی
گر بر او نمک دادی تو دادی
بدو خوی ملک دادی تو دادی
لبش گلرنگ اگر کردی تو کردی
دلش را سنگ اگر کردی تو کردی
کی در این میان مجنون شد از عشق
در این آتش هر آنکس بیشتر سوخت
چراغش در جهان روشنتر افروخت
نوای عاشقان در بی نواییست
دوام عاشقی ها در جداییست
1:اگه یه روز صبح بیدار شدی و دیدی هری پاتری چی کار می کنی؟
2: بدترین کابوس و بهترین رویات چی بوده ؟
3:اگه یکی از راه برسه بزنه تو گوشت و راهشو بکشه بره چی کار می کنی ؟
حالا پری جون خودش باید سوالاشو جواب بده:
اگه پری جون مجبور بشه آشی که خوش پخته بخوره چه شکلی می شه؟
سوال1- خوب اگه یه روز صبح از خواب بیدار بشم و ببینم هری پاتر شدم اول می رم یه حالی با هرمیون می کنم. بعد با چوب جادویی دهن خیلی هارو می دوزم
از چمله منو
نه عزیزم تو رو تبدیل به قورباغه می کنم
سوال2- من که هر شب دارم کابوس می بینم رویای باحال هم نداشتم
سوال3- نمیدونم. یه لقد می زنم تو نشیمن گاه مبارکش که دیگه از این کارا نکنه
جوابای مهدی:
سوال1- هیچی تو آینه نگاه می کنم میگم خواب دیدی خیر باشه...
سوال2- بدترین کابوسم آشنا با پری بود و بهترین رویام آشنایی با پری جون بود...
سوال 3- هیچی بِر و بِر بهش نگاه میکنم میگم داداش من اینجا حادقمااااااااااا!
سوالهای مهدی:
سوال4-الان چه چیزی تو رو خوشحال میکنه؟
سوال5:اگه الان 100 میلیون داشتی چیکار می کردی؟
سوال6- اگه دختری وقتی یه پسر دنبالت میفته چه حسی داری؟ یا چیکار میکنی؟
جوابهای پری:
سوال4: خوب الان اگه مهدی بگه این هفته تو هیچی ننویس برو یه هفته بخواب
سوال5: اول می رفتم شهریه دانشگاهمو تا دو سال دیگه می دادم. بعد چک هامو پاس می کردم که طلبکارا هر روز می یان منو ببرن زندان. بعد هم با تهش می رفتم کلی کتاب و سی دی می خریدم . بعد هم دو باره قرض بالا می اوردم می رفتم زندان
سوال6: اگه فقط دنبال بیفته کاریش ندارم و اخم می کنم و می رم. اگه حرف زیادی بزنه حالشو میگیرم. اینم شامل فحش دادن و کاتر کشیدن و خشونت های فیزیکی می شه
جوابهای مهدی
سوال4: پری روتو بکن اون طرف تا من بگم...
یه دفترچه پر از خاطرات دخترای مدرسه
سوال5: من همشو دو دستی تقدیم پری می کردم
سوال6- خب من پسرم . اما هیچوقت دنبال دختری نیفتادم و از این کار متنفرم..
پری: بی خاصیت....
نه. شوخی کردم عزیزم .آفرین کار خیلی بدیه. پسرای بی شخصیت این کار رو میکنن..
یادتون باشه حتماً به این سوالات جواب بدید:
1:اگه یه روز صبح بیدار شدی و دیدی هری پاتری چی کار می کنی؟
2: بدترین کابوس و بهترین رویات چی بوده ؟
3:اگه یکی از راه برسه بزنه تو گوشت و راهشو بکشه بره چی کار می کنی ؟
سوال4-الان چه چیزی تو رو خوشحال میکنه؟
سوال5:اگه الان 100 میلیون داشتی چیکار می کردی؟
سوال6- اگه دختری وقتی یه پسر دنبالت میفته چه حسی داری؟ یا چیکار میکنی؟